۴۰- ۵۰ سال پیش زن و شوهری با اختلاف سنی حدودا سی سال خانه ای را با هزار و یک آرزو در حومه شهر اصفهان بنا کردن .زن شوهر دست به دست هم دست بچه ها را گرفتن و اوردن تو خونه .همسایه ها ،مهمونا (البته چه مهمونی اونا همیشه اون جا بودن).حوز پر آب، باغچه پر گل، رفت آمدای فراوون. خونه جای خواب برای همه اهالی نداشت ولی خود خونه خواااااااب نداشت .اون خونه اشکها و لبخندای زیادی داشت .ول وله ای بود زندگی جریان داشت . چه جریان سریعی انقدر سریع که کسی متوجه نبود .اما انگار زمان چشمه دیدن این شور حال را نداشت ، گذشت و گذشت .پدر خونه پیر شد رفت ،چندتا بچه ها زن گرفتن رفتن ،چنتاشون شوهر کردن و رفتن ، یکیشون جون داد برای وطن .علی موند و حوزش زن خونه تنها شد .التماس میکرد به بچه ها ، به نوه ها منا تنها نزارین ،خوب راست میگفت اون آدت به تنهایی نداشت . اما کسی گوشش بدهکار نبود ،اونا اسیر گرفتاریای زمونه بودن . تنها مونس پیر زن زمین گیرشده ما ، خونه بود که با کوله باری از صدای خاطرات مثل صورت پیر زن خسته و شکسته شده بود. زمونه که کار خودشا خوووووب بلد بود به پیرزن هم رحم نکرد.امروز که داشتم کمک میکردم اونا از روی تخت بزارم توی تابوت، با خودم گفتم آخرین ساکن خانه مادر بزرگه هم به نوعی رفت .بله آخرین ساکن، خود مادر بزرگ بود.این خونه که ۴۰ - ۵۰ سال پیش زندگی را با روشن شدن یک شمع شروع کرده بود، امشب لامپ آن برای همیشه خاموش شد. تمام
الان که اومدم دیدم خرمالو یه مطلب نوشته خیلی خوشحال شدم ( نمی دونم چرا !) البته یه سری مشکلات وجود داره که مهمترینش اینه که مشخص نیس کی مطلب رو نوشته ، این رو هم با پوسته وبلاگ درست می کنم ، چون قصد دارم پوسته وبلاگ رو عوض کنم . اگه پیشنهادی دارین بدین . البته با ۲ نفرو نصفی بازدید کننده انتظار نظرات زیادی نمیشه داشت
ولی به هر حال خوشحال می شیم نظراتتون رو بدونیم ( اینجا جمع بستم چون خرمالو هم هست و دیگه تنها نیستم )
- ۲۲ مهر ۸۸
- عمومی
سلام
خلاصه بگم بهروز ازم خواست تو بلاگش بنویسم منم قبول کردم.از اونا نیستم که قبل از نوشتن فکر میکنن،هر چی به ذهنم رسید تایپ میکنم .تا حالام ننویشتم . قلت اماای هم بگردین دارم البته سعی میکنم قلمبه سلمبه ننویسم تابه این مشکل بر نخورم.اگر قلت املایه دیدید میتونین ببخشید .با این وضعیت گرونی و بی پولیو بی … کسی حوصله حرف جدی و خوشک وطولانی نداره ،منم سعی میکنم کوتاه با ته مایه طنز، دیدگاهما نسبت به مسائل روز بگم.(این قسمتا بهروز نخونه )البته نمیدونم کسی هم این نوشته ها را جوز یکی دو نفرمیخونه یا نه ،چون این وبلاگ مترووکس.در هر صورت امیدوارم دوستان با نظرات رک و بی پرده خودشون ما را به بهتر کردن این وبلاگ یاری کنن.
خدافظ
احتمالا یک نفر ( البته فعلا ، بعدا شاید بیشتر بشه ) به نویسندگان این وبلاگ اضافه میشه تا بلکه از این وضعیت مسخره در بیاد ، به خاطر همین عنوان وبلاگ به آرتا در نگاه ما تغییر پیدا کرد. تا ببینیم چی پیش میاد …
سرما خورده گى عجب مریضی عجیبی یه ، از من منتقل شده به شبکه اینترنتِ شرکت، اون هم هى سرفه میکنه ، آب ریزش داره و به هیچ دردى نمیخوره
هرچقدر هم به خدا می گم اینو درستش کن فایده نداره ، اصلا من رو تحویل نمی گیره

